در فضای اجتماعی ایران، چهرههای هنری و فرهنگی تنها نماد شهرت نیستند؛ آنها بازتابی از آرزوها، خشمها و توقعات جمعی مردماند. همین جایگاه ویژه باعث میشود که ستارهها گاهی به سرعت به قهرمانان ملی بدل شوند و همانقدر سریع نیز زیر بار فشار افکار عمومی فرو بریزند. جامعهای که روزی با شور و شوق ستارهای را بر فراز مینشاند، در بزنگاههای سیاسی و اجتماعی میتواند همان فرد را به شدت تخریب کند.
این رفتار دوگانه بهویژه در فضای مجازی آشکار است. هنرمندانی که مواضعشان با جریان غالب یا مخالفان سیاسی همخوانی ندارد، بهسرعت برچسبهایی چون «حاکمیتی» یا «بیوطن» میخورند. نمونههای اخیر نشان میدهد که فشار اجتماعی میتواند هنرمندان را حتی به عذرخواهی یا عقبنشینی وادار کند؛ همانطور که شهرام شبپره پس از حضور در یک برنامه تلویزیونی با موجی از انتقادها روبهرو شد.

در این میان، پرونده بهروز وثوقی بار دیگر این چرخه را برجسته کرده است. جهانگیر الماسی او را به همکاری با ساواک متهم کرد، ادعایی که هیچ سندی برایش ارائه نشد. در مقابل، کارنامه هنری وثوقی با فیلمهایی چون «تنگسیر»، «گوزنها» و «کندو» نشان میدهد او بیشتر در تضاد با نگاه رسمی آن دوران بوده است. حتی روایت شخصی وثوقی از تهدید ساواک پس از بازی در «گوزنها» گواهی بر این تضاد است. با این حال، برخی رسانهها همچنان تلاش میکنند او را به ساختار قدرت گذشته پیوند دهند.
این تناقضها پرسشی اساسی را پیش میکشند: چرا جامعه ایرانی ستارههایی را که خود ساخته، به همان سرعت تخریب میکند؟ پاسخ را باید در نیاز تاریخی مردم به قهرمان جستوجو کرد. جامعهای که خود را عامل تغییر نمیبیند، همواره به دنبال چهرهای بیرونی برای نجات است. اما همین قهرمانسازی موقتی، با نخستین اختلاف نظر به تخریب بدل میشود.

نمونه روشن این رفتار، شروین حاجیپور است. او پس از انتشار ترانه «برای…» به قهرمان ملی بدل شد، اما زمانی که برای انتشار آلبومش درخواست مجوز کرد، با موجی از حملات مواجه شد. این نشان میدهد که محبوبیت در ایران تا زمانی پایدار است که هنرمند دقیقاً همان چیزی را بگوید که مردم انتظار دارند.
فدریکو فلینی جملهای دارد که بهخوبی این وضعیت را توضیح میدهد: «فاشیسم نه یک ایدئولوژی، بلکه یک تکنیک است؛ تکنیکی که میگوید به زور، حق با من است.» جامعه ایرانی نیز گاه همین تکنیک را در برخورد با ستارههایش به کار میگیرد؛ حتی اگر آنها محبوبترین چهرههای فرهنگی باشند.
در نهایت، این رفتار نشان میدهد که جامعه هنوز به بلوغی نرسیده که خود را قهرمان تغییر بداند. به جای پذیرش تنوع دیدگاهها، فشار برای همسانسازی فکری ادامه دارد و همین چرخه بیرحم ستایش و تخریب، بارها و بارها تکرار میشود.










