یک سرباز اوکراینی پس از تحمل نزدیک به ۵۰۰ روز در شرایط مرگبار خط مقدم، سرانجام با عملیاتی کمسابقه و به کمک یک پهپاد سنگینبر نجات پیدا کرد. کوستیانتین ولاسنکو، سرباز ۴۹ ساله اوکراینی، برای زنده ماندن حتی مجبور شد با چاقویی کُند پای خود را قطع کند. او اکنون بهعنوان نخستین سربازی شناخته میشود که در تاریخ جنگها با استفاده از پهپاد از میدان نبرد تخلیه شده است.
در جریان این عملیات خارقالعاده، ولاسنکو که بهشدت مجروح شده بود، به یک پهپاد متصل شد و در ارتفاعی بیش از ۹۱ متر از سطح زمین به منطقهای امن انتقال یافت. او توضیح داد که سرمای شدید باعث سرمازدگی و پوسیدگی پای چپش شده بود؛ آسیب بهاندازهای پیش رفت که این پا بهطور خودبهخودی از بدنش جدا شد.
در همین حال، وضعیت قسمت پایینی پای راست او نیز بهشدت وخیم شد و در نهایت برای نجات جانش چارهای جز قطع کردن آن با دست خود نداشت.
ولاسنکو در گفتوگو با یوری بوتوسوف، روزنامهنگار اوکراینی، از لحظات دردناک این اتفاق چنین گفت:
«پای راستم را از دست دادم… این اتفاق در ماه آوریل افتاد و در ماه مه پای چپم را خودم قطع کردم.
پایم را روی یک آجر گذاشتم و چاقویی برداشتم. اشک از چشمانم سرازیر شده بود، اما باید این کار را انجام میدادم. پس شروع به بریدن کردم.
استخوان از پایم بیرون زده بود و همین موضوع مانع میشد از مخفیگاهم خارج شوم. نمیتوانستم برای پیدا کردن غذا و تجهیزات سینهخیز حرکت کنم یا حتی زبالهها را بیرون ببرم.»
او گفت پس از آنکه یکی از تلاشهای نجات به کشته شدن شماری دیگر از سربازان منجر شد، دیگر امید چندانی به خروج از آن منطقه نداشت و خود را برای ماندن همیشگی در همان مخفیگاه آماده کرده بود.
ولاسنکو خلبانان پهپادی را که سرانجام او را نجات دادند، «فرشته» نامید. او هنگامی که برای انتقال به پهپاد بسته شده بود، با دستانش علامت قلب نشان داد تا قدردانی خود را از افرادی که برای نجاتش تلاش میکردند، ابراز کند.
پهپادی که برای این عملیات به کار رفت، معمولاً وظیفه حمل محمولههای سنگین را بر عهده داشت. بااینحال، ولاسنکو میگوید خلبان آن با او مانند یک انسان رفتار کرد، نه یک محموله معمولی.
او درباره تجربه این پرواز گفت:
«خلبان طوری با من رفتار نکرد که انگار دارد یک گونی سیبزمینی را بلند میکند. او با من مثل یک انسان برخورد کرد.
وقتی از روی آب عبور میکردیم، بهشدت ترسیده بودم، چون شنا بلد نیستم.
در ارتفاعی بودیم که میتوان آن را با یک ساختمان ۳۰ طبقه مقایسه کرد. خلبان بعداً به من گفت که حتی از آن هم بالاتر رفته بودیم.»

چگونه این سرباز ۴۹۱ روز در خط مقدم زنده ماند؟
ولاسنکو در مجموع ۴۹۱ روز را در خط مقدم سپری کرد. بیش از ۲۰۰ روز از این مدت را نیز در انزوایی شدید گذراند؛ شرایطی که حملات مداوم پهپادهای روسیه باعث شده بود ارتباط او با نیروهای امدادی و گروههای نجات تقریباً قطع شود.
او در توضیح اینکه چگونه توانسته بود چنین شرایطی را تحمل کند، گفت بارها با این پرسش روبهرو شده است که چطور در آن وضعیت و با وجود جراحات سنگین، تسلیم نشده است.
ولاسنکو پاسخ داد:
«مردم از من میپرسند از کجا اینهمه قدرت آوردم که با آن زخمها و در چنین شرایطی مدت زیادی دوام بیاورم. واقعاً نمیدانم. خدا به من کمک کرد و فرماندهی هم اجازه نمیداد روحیهام را از دست بدهم.
اینکه میدانستم هنوز افرادی به فکر من هستند و کسی مرا رها نکرده، مهمترین دلیلی بود که باعث شد مقاومت کنم.»
او پس از کشته شدن همرزمش با نام باسکی، عملاً تنها ماند. این دو سرباز که در تیپ ۳۰ مکانیزه اوکراین خدمت میکردند، در ژوئن سال گذشته در نزدیکی کوپیانسک، واقع در منطقه خارکیف، گرفتار شده بودند.
آنها در ابتدا برای محافظت از خود یک پناهگاه موقت زیرزمینی ساختند. اما با ذوب شدن برفها و ورود آب بسیار سرد به داخل پناهگاه، دیگر امکان ماندن در آنجا وجود نداشت. به همین دلیل، هر دو سرباز به بقایای یک مدرسه پناه بردند؛ ساختمانی که در ادامه بارها هدف حملات سنگین پهپادهای روسیه قرار گرفت.
سرانجام باسکی در ۱۶ فوریه، درست در روز تولد ۵۰ سالگیاش، در حملهای کشته شد. ولاسنکو که نتوانسته بود جان همرزمش را نجات دهد، درباره این اتفاق گفت: «نتوانستم نجاتش بدهم.»
پناه گرفتن در کوره چدنی و زنده ماندن با کمک پهپادها
حملات پهپادی بهتدریج جراحات شدیدی به پاهای ولاسنکو وارد کردند و او دیگر قادر به راه رفتن نبود. بااینحال، توانست با سینهخیز رفتن خود را به یک کوره چدنی برساند و در آن پناه بگیرد.
در روزهایی که امکان خروج از مخفیگاه را نداشت، بستههای غذایی، آب و تجهیزات پزشکی که پهپادهای اوکراینی برایش ارسال میکردند، نقش حیاتی در زنده ماندنش داشتند.
با وجود این کمکها، وضعیت جسمانی او روزبهروز وخیمتر شد و آسیبهای واردشده به پاهایش سرانجام او را به تصمیمی دردناک رساند. ولاسنکو برای ادامه زندگی مجبور شد پای باقیمانده خود را نیز قطع کند.
او ماهها در فضای کوچک و تنگ مخفیگاهش دراز میکشید و با گوش دادن به پیامهای رادیویی سربازان اوکراینی تلاش میکرد ارتباطش را با دنیای بیرون حفظ کند. همین که صدای دیگران را میشنید و میدانست کاملاً تنها نیست، برایش اهمیت زیادی داشت.
ولاسنکو درباره آن روزها گفت:
«اینکه میدانستم تنها نیستم و صدای کسی را میشنیدم، برایم خوشبختی بود.»
بااینحال، او از فشار روانی ناشی از انزوای طولانی نیز سخن گفت و اعتراف کرد:
«در آن مدت به وضعیت وحشیانهای رسیده بودم. تنهایی بسیار سختی بود.»
فکر کردن به دخترش یکی از مهمترین انگیزههای او برای ادامه مبارزه با شرایط طاقتفرسا بود. همسرش، تتیانا، نیز تلاش میکرد به هر شکل ممکن از او حمایت کند. او حتی موفق شد با کمک یک پهپاد، کتابی از استفن کینگ را به دست همسرش برساند تا در دوران طولانی انزوا سرگرمی و دلمشغولی داشته باشد.

پاسخ کوستیانتین به روسها؛ «کشتی جنگی روسیه، برو گم شو!»
در طول این مدت، نیروهای روسی بارها با پهپاد به محل اختفای ولاسنکو حمله کردند و تلاش داشتند او را به تسلیم وادار کنند. در یکی از این موارد، آنها یک بلندگو برایش فرستادند و از او خواستند تسلیم شود. همچنین وعده دادند که در صورت تسلیم شدن، امکان مبادله اسرا وجود خواهد داشت.
اما این سرباز اوکراینی حاضر نشد موضع خود را تغییر دهد. او در پاسخ به درخواست نیروهای روسی، جمله مشهور «کشتی جنگی روسیه، برو گم شو!» را تکرار کرد.
در نهایت، فرماندهان اوکراینی طرحی ویژه برای بیرون آوردن او از منطقه خطر طراحی کردند. اجرای این عملیات بر عهده یک پهپاد ششموتوره سنگینبر با نام Heavy Shot Aiudag-6 قرار گرفت؛ پهپادی که برای افزایش امنیت عملیات، توسط گروهی از پهپادهای تهاجمی اوکراینی محافظت میشد.
این پهپاد توانست ولاسنکو را در مسیری حدود ۱۷٫۷ کیلومتری جابهجا کند و به محل امن برساند؛ پایانی باورنکردنی برای نزدیک به ۵۰۰ روز گرفتار ماندن در خط مقدم.
پیش از اجرای عملیات، یک تلفن همراه در اختیار این سرباز قرار گرفت که دستورالعملهای لازم برای اتصال بدنش به پهپاد را در خود داشت. ولاسنکو با وجود جراحات شدید و شرایط جسمانی دشوار، توانست طبق راهنما خود را برای انتقال آماده کند.
او اکنون در بیمارستانی در خارکیف بستری است و دوران درمان و بهبودی را پشت سر میگذارد. با توجه به شدت جراحات و قطع هر دو پا، مسیر بازگشت او به زندگی عادی طولانی خواهد بود؛ اما نجاتش پس از ۴۹۱ روز، یکی از شگفتانگیزترین روایتهای مقاومت و بقا در جنگ به شمار میرود.









