در اعماق مناطق بکر و دستنخورده جنوبغربی چین، جایی که جادههای خاکی و پیچدرپیچ کوهستانی مسافران را شش ساعت از نزدیکترین شهر بزرگ جدا میکند، قبیلهای زندگی میکند که تمام قواعد رایج زندگی خانوادگی را زیر پا گذاشته است. در این سرزمین، مادران و مادربزرگها صاحبان اصلی دارایی و قدرت هستند، کودکان بدون آنکه هرگز نام پدرشان را بدانند بزرگ میشوند، و ازدواج به معنای مرسوم آن واژه اصلاً وجود خارجی ندارد. این مردم که با نام قوم موسو شناخته میشوند و جمعیتی حدود چهل هزار نفری دارند، در درهای سرسبز در دامنههای هیمالیا و میان دو استان یوننان و سیچوان پراکنده شدهاند. عنوانی که جهان به آنها داده، «قلمرو زنان» است؛ چرا که آنها یکی از آخرین بازماندگان جوامع مادرسالار روی کره زمین به شمار میروند.
در فرهنگ موسو، عنوان رئیس خانواده تنها به زنان تعلق دارد. آنها هستند که بر منابع مالی، ذخایر غذایی و تمامی داراییها نظارت میکنند و تصمیمگیری نهایی درباره چگونگی و زمان مصرف این منابع با آنهاست. دکتر خوزه یونگ، پژوهشگر دانشگاه جیمز کوک سنگاپور که سالها روی این جامعه مطالعه کرده، میگوید مردان در این ساختار برای بسیاری از نیازهای روزمره خود به خانواده زنان وابستهاند و هیچ نقشی در تصمیمگیریهای کلان ندارند. در این جامعه، نه تنها نسب خانوادگی از مادر به دختر منتقل میشود، بلکه مادر مهمترین و محوریترین فرد هر خانواده تلقی میگردد.

شاید عجیبترین رسمی که مردم موسو را از سایر جوامع متمایز میکند، چیزی باشد که انسانشناسان نام «ازدواجهای گذرا» یا «پیادهروی شبانه» بر آن نهادهاند. در این آیین، پسران از حدود سیزده سالگی، شب هنگام راهی خانه دختران مورد علاقه خود میشوند، ساعاتی را با آنها سپری میکنند و پیش از روشن شدن صبح به خانه مادری خود بازمیگردند. هیچ مراسم رسمی، هیچ قباله ازدواج و هیچ زندگی مشترک دائمی در کار نیست. مردان نه تنها مسئولیتی در قبال فرزندان احتمالی ندارند، بلکه حتی لزومی ندارد بدانند آیا فرزندی متولد شده است یا نه.
آغاز این روابط معمولاً در مراسمی به نام «جیاچو» شکل میگیرد؛ واژهای که معنای تحتاللفظی آن «رقص زیبا و دلنشین» است. زنان و مردان در این آیین با یکدیگر میرقصند و اگر زنی از مرد خوشش بیاید، مخفیگاه یا نشانی خانه خود را در اختیارش قرار میدهد تا تداوم رابطه میسر شود. در فرهنگ موسو، دانستن اینکه پدر زیستی یک کودک چه کسی است، اهمیتی ندارد و هیچ ننگ اجتماعی بر «بیپدری» کودکان سایه نیفکنده است. کودکان تا سیزده سالگی در کنار مادربزرگ و دیگر زنان خانواده زندگی میکنند و سپس راهی خانهای مستقل به نام «خانه گل» میشوند. از آنجایی که زنان موسو معمولاً در سنین پایین صاحب فرزند میشوند، اغلب سه یا چهار نسل از زنان یک خاندان زیر یک سقف گرد هم میآیند و کودکان به صورت جمعی توسط مادر، مادربزرگ، عمه و خاله بزرگ میشوند.

اگر چه برخی در چین این سبک زندگی را مورد انتقاد قرار میدهند، اما خود مردم موسو بر این باورند که زندگی در خانوادههای بزرگ، فشار طاقتفرسای تربیت کودک را از دوش یک فرد برمیدارد. جالب آنکه میزان خشونت خانگی در این قبیله در مقایسه با بسیاری از جوامع دیگر به طرز چشمگیری پایین گزارش شده است. در نگاه مردم موسو، زنان و مردان برابرند، اما نقشهای متفاوتی دارند. مردان بیشتر به کارهایی مانند شکار یا ساخت و ساز میپردازند، در حالی که زنان متولی تربیت نسل بعد و مدیریت منابع هستند. دکتر یونگ تأکید میکند: «میتوان چند مرد را از دست داد و جامعه موسو همچنان به حیات خود ادامه میدهد، اما زنان، ستونهای اصلی این جامعهاند.»
یکی از دلایل عمده شکلگیری این ساختار، نگاه موسوها به «غیرقابل اعتماد بودن» مردان است. به گفته پژوهشگران، این باور در میان آنها وجود دارد که یک مرد ممکن است زنی را باردار کند و سپس او را ترک کند یا تمام منابع خانواده را صرف خود یا شریک زندگی دیگری کند. از سوی دیگر، سنت «ازدواج گذرا» سبب میشود که مردان هیچگاه نتوانند با اطمینان بگویند فرزندی که متولد شده، واقعاً از آنِ آنهاست. راهحل موسوها برای این معمای همیشگی، کنار گذاشتن کامل نقش پدر از ساختار خانواده بوده است. زنان موسو هیچ انتظاری از شریک عاطفی خود ندارند و برای تأمین خوراک، سرپناه و حمایت عاطفی، تنها به مادر و خواهران خود تکیه میکنند. در این میان، مردان معمولاً به بزرگ کردن فرزندان خواهران خود کمک میکنند، زیرا از نسبت خویشاوندی خود با آنها اطمینان دارند. اگر مردی در تربیت کودکان خانواده مشارکت کند، این یک «امتیاز مثبت» محسوب میشود نه یک وظیفه.

از آنجایی که مردان نقشی در تأمین مالی یا تربیت فرزندان ندارند، زنان موسو هنگام انتخاب شریک عاطفی خود هرگز به پول یا جایگاه اجتماعی فکر نمیکنند. آنچه اهمیت دارد، ظاهر فیزیکی، شخصیت و جذابیت فردی است. شاید به همین دلیل است که گفته میشود مردم موسو چهرههای جذابی دارند؛ چون انتخاب شریک همیشه بر پایه جذابیت و سازگاری شخصیتی صورت گرفته، نه نیاز به تأمین امنیت مالی. وفاداری مادامالعمر به یک شریک در این فرهنگ ارزش بالایی ندارد. وقتی رابطهای جذابیت خود را از دست بدهد، دو طرف به سادگی و بدون جنجال و حاشیه از یکدیگر جدا میشوند. مطالعات نشان میدهد میزان حسادت جنسی در این جامعه بسیار پایین است. خود مردم موسو معتقدند سنت «ازدواج گذرا» باعث میشود روابطشان همیشه «تازه و پرشور» باقی بماند. دکتر یونگ به نقل از یکی از اعضای قبیله میگوید: «هر بار که کسی را میبینی، میفهمی هنوز برایش اشتیاق داری یا نه.» او اضافه میکند: «آنها به خاطر اجبار و مسئولیت کنار هم نمیمانند، بلکه واقعاً میخواهند با هم باشند.»
پژوهشگران هنوز به طور دقیق نمیدانند مردم موسو از چه زمانی در اطراف دریاچه لوگو ساکن شدهاند، اما گفته میشود آنها از بازماندگان اقوام تبتی هستند که قرنها پیش به سمت جنوب کوچ کردهاند. مطالعات ژنتیکی نشان میدهد احتمالاً بین قرن اول تا هشتم میلادی، یعنی همزمان با اوج شکوفایی امپراتوری روم، ساختار مادرسالارانه در این جامعه شکل گرفته است. دلیل دقیق این تحول هنوز در هالهای از ابهام قرار دارد. برخی انسانشناسان بر این باورند که مردان موسو اغلب برای شکار یا جنگ از خانه دور بودند و این غیبتهای طولانی زمینه را برای به دست گرفتن قدرت توسط زنان فراهم کرد. نظریه دیگری میگوید کمبود منابع طبیعی باعث شد رقابت مردان بر سر کسب قدرت و جلب زنان کاهش یابد و زمینه برای ظهور یک جامعه مسالمتآمیزتر و مادرتبار فراهم شود.

با وجود آنکه زندگی در میان موسوها غالباً «آرام، امن و بدون تنش» توصیف میشود، ورود گردشگران و نفوذ سبک زندگی مدرن، ساختار سنتی آنها را به چالش کشیده است. امروز بخشی از مردم موسو به زندگی تکهمسری روی آوردهاند و در صنعت گردشگری مشغول به کار شدهاند، در حالی که بخش دیگر همچنان به کشاورزی و سنتهای دیرینه پایبند ماندهاند. خود مردم موسو بر این باورند هرچه از دریاچه لوگو دورتر شوید، به «شیوه اصیل و واقعی زندگی موسو» نزدیکتر میشوید؛ چرا که مناطق اطراف دریاچه به تدریج به ویترینی نمایشی برای گردشگران تبدیل شده، اما روستاهای دورافتادهتر همچنان آداب و رسوم کهن را حفظ کردهاند.
با این حال، حتی در میان خود زنان موسو نیز اتفاق نظر کامل وجود ندارد. برخی از آنها تمایلی به بچهدار شدن در نوجوانی ندارند و ترجیح میدهند به جای ماندن در روستا، به سفر بروند یا شغلی خارج از ساختار سنتی داشته باشند. در مقابل، گروهی دیگر با جدیت تمام برای حفظ سنتهای تاریخی قبیله، از جمله «ازدواجهای گذرا»، تلاش میکنند و نمیخواهند این میراث کهن به دست فراموشی سپرده شود.











